صدای فریاد های شادی تماشاچیان که از هر طرف منو صدا می کردن ,,وادارم می کرد که با جنب و جوش بیشتری بازی کنم ..تو زمین می دویدم و هر طوری بود توپ رو می گرفتم و با ضربه های محکم به زمین حریف می زدم و باز فریاد شادی طرفدارانم قلبم رو لبریز از غرور می کرد ..
وقتی بازی به نفع ما تموم شد نمی تونستم از میون طرفدارنم و حتی مربی هام بیام بیرون سر و صورت منو غرق بوسه می کردن ....خیس عرق بودم و باید خودمو خشک می کردم ..این آخرین بازی برای رسیدن به برنده شدن تیم دبیرستان ما تو استان تهران بود .و ما اون روز تونسته بودیم که کاپ قهرمانی رو ببریم ...
دلیلشو نمی دونم این توانایی چطوری تو وجود من اومده بود ولی درست از لحظه ای که برای اولین بار بازی والیبال رو تو مدرسه دیدم احساس کردم می تونم و وقتی امتحان کردم انگار سالهاست که بازی می کردم ..کسی به من یاد نداده بود فقط با تماشا کردن این بازی رو شروع کرده بودم .. این توانایی در من روز به روز بیشتر می شد ..تا جایی که ...حریفی تو میدون نداشتم .کاپیتان تیم بودم و به کلاس اولی ها تعلیم می دادم ..
اون روز هم با به دست آوردن کاپ قهرمانی اسم من بر سر زبون ها افتاده بود ..و قرار شد هفته ای آینده طی مراسمی این کاپ رو از دست برادر شاه تو تالار رودکی بگیریم .خیلی خوشحال بودم و با صدای بلند می خندیدم ...با غرور جلو می رفتم و عده ی زیاد دنبالم میومدن تا با من عکس بگیرن ..شاید یکساعت هم طول کشید که عکس یاد گاری بگیرییم ..
اونروز مامان به من گفته بود که زود برم خونه چون شب مهمون داشتیم ..ولی دوستانم ولم نمی کردن ..و من خیلی دیرتر ازروزهای دیگه رسیدم خونه ...
پدر من ارتشی بود و ما تو خونه های سازمانی زندگی می کردیم ..فضای اطراف خونه ها باز بود و همه با هم دوست و از حال هم با خبر بودن ..و تقریبا با هم دوست ..ولی یک بلوک جلوتر دوست صمیمی پدرم زندگی می کردن که با ما خیلی رفت و آمد داشتن ..
و اونشب قرار بود اونا بیان خونه ی ما .. دل من در گرو پسر بزرگ اونا عماد بود ..و اونم در هر فرصتی نگاهی عاشقانه به من می انداخت که قلب و روح منو با خودش می برد ..یک وجه مشترک بین ما بود و اونم مورد تحسین قرار گرفتن بود ..عماد صدای بسیار خوبی داشت شعر می گفت و ویلون می زد ..شب های تابستون ..همه روی چمن های جلوی خونه ی اونا یا ما جمع می شدیم و عماد در حالیکه چشم از من بر نمی داشت ویلون می زد و می خوند ..
منم صدای خوبی داشتم ولی هرگز جرات نمی کردم این کارو جلوی جمع انجام بدم ..عماد از وقتی دیپلم گرفته بود ..افتاده بود دنبال خوانندگی وکمتر تو این مهمونی های خانوادگی شرکت می کرد ..سال پنجاه بود و من هنوز هفده سال بیشتر نداشتم و باید خودمو برای کنکور هم آماده می کردم ..ولی چنان عاشق و شیدای عماد بودم که همه چیز در زندگی برای من به اون ختم می شد حتی شنیدن اسمش هم منو منقلب می کرد .. اما جز همین نگاه ساده ای که گهگاهی بهم می کردیم چیز دیگه ای بین مون نبود و من حتی از عشق اون مطمئن نبودم ..
اونشب هم نمی دونستم عماد میاد یا نه ..ولی بازم به شوق دیدنش با عجله رفتم خونه ..
مامان تا چشمش افتاد به من اومد جلو و دستشو زد به کمرش و گفت : آخه من چی بهت بگم دختر ؟ نگفتم زود بیا ؟من که هلاک شدم مادر ..اون دوتا هم که پسرن ..کمک بلد نیستن بد تر خرابکاری می کنن ..با خوشحالی گفتم : مامان کاپ رو گرفتیم ..برنده شدیم ..گفت :تو رو خدا راست میگی ؟ آفرین به دختر خودم ..می دونم تو باعث شدی ببرن ..باریکلا ..گفتم : خوب معلومه همه می دونن کاپ رو از من دارن ..گفت : لی لا جان بیا قربونت برم کمک کن الان میان دیگه ..عاطفه که صبر نداره ..زود میاد ,,تو چایی رو دم کن زیر دستی ها رو هم بزار ..پرسیدم کیا میان ؟ گفت : کسی نیست خودشونن ..گفتم خودشون کیه ؟ گفت چه می دونم اصول دین می پرسی؟ کارتو بکن مادر دیر شد ..
وقتی به مامان کمک کردم رفتم تا یک لباس مناسب پیدا کنم بپوشم و خوشگل بشم ..شاید عماد این بار اومد..در همون موقع زنگ زدن ..دو تا خواهرای عماد بودن ساقی و ساغر ..ساقی همسن من بود ..بلند گفت ..خاله زری من اومدم کمک ..لی لا که عرضه نداره به شما کمک کنه ..مامان گفت : قربونت برم خاله کو مامانت ؟ گفت تو راهه داره میاد دم اومدن عماد اومد صبر کردن با هم بیان ..قلبم یک ان از حرکت موند ..تنم داغ شد ..و بی اختیار صورتم سرخ شد ..رو برگردوندم تا اونا تغییر حالت منو نبینن ...
با خوشحالی آماده می شدم تند و تند به مامان کمک می کردم حالا دیگه دلم می خواست همه چیز بهترین باشه ..ای خدا عماد داشت میومد تقربیا سه ماه بود اونو ندیده بودم خیلی دلم براش تنگ شده بود ..
اما خاله عاطفه اومد و عماد همراهش نبود ..قدرت اینکه بهش سلام کنم نداشتم ..خدایی بود که مامان پرسید پس کوشن عماد و عادل ؟ گفت : با باباشون میان عبدالله می دونه که شوهرت خونه نیست نیومد ,,ول کن بابا میان دیگه ..از الان بیان اینجا چیکار ؟ تا اومدن عماد چشمم به پنجره بود ..وقتی از دور دیدمش بی اختیار از 3جا پریدم ..طوری که مامان پرسید: وا خاک برسرم چی شدی ؟ دستپاچه شده بودم گفتم :گرممه برم آ ب بخورم ..ولی رفتم بطرف در تا هر چی زودتر اونو ببینم ..احساس کردم ..عماد هم با نگاه دنبال من می گرده ..و در یک لحظه ..نگاهمون در هم آمیخت و به جون من آتیش زد ..
عماد چشمان درشت و سیاهی داشت و خیلی خوش قیافه بود ولی قدش متوسط یکم کوتاه بود موهای بلند صافی داشت تقریبا تا روی شونه هاش می رسید و گهگاهی با دست می زد عقب ..اون زمان مد شده بود که پسر ها موهای سرشون رو بلند می کردن و یک شلوار پاچه گشاد می پوشیدن می شدن محبوب دخترا ....وقتی اونا نشستن ..من رفتم تا چایی بریزم ..خونه های سازمانی کوچیک بود دوتا اتاق خواب و یک حال و پذیرایی و یک آشپز خونه ی کوچیک تمام چیزی بود که ما داشتیم که اگر از اونجا جواب مون می کردن جایی نبود که توش زندگی کنیم ....اما تا دلتون بخواد دل خوش داشتیم ..
در حالیکه دستم می لرزید چایی ها رو بردم تو اتاق ..مامان داشت از برد امروز من و کاپی که گرفته بود با آب و تاب تعریف می کرد .همین طور که چایی رو گذاشتم رو میز گفتم : می دونی خاله وقتی به مامان گفتم چی به من گفت ؟خاله عاطفه خندید و گفت :می دونم بی احساسه قربونت برم چی گفت ؟ ادای مامان رو در آوردم و گفتم : گفت خیلی خوب حالا برو چایی دم کن زیر دستی ها رو هم بزار ..همه شروع به خندیدن کردن ..عماد که صدای خنده اش بلند شده بود گفت : مثل مامان من همشون مثل هم هستن خاله گفت : ولی عماد وقتی به من گفت که می خواد تو تلویزیون بخونه از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم ..باورتون میشه ؟ می خوان صدا شو از تلویزون آموزشی بخش کنن ..بی اختیار داد زدم تو رو خدا ؟ تتتتت
ساغر خندید و گفت : آره والله شنیدن صداش تو خونه کم بود مجبوریم از این به بعد از رادیو و تلویزیون هم گوش کنیم ..خاله عاطفه گفت : بزار بچه ام پول داره بشه می خوام براش زن بگیرم ..عروسم رو که انتخاب کردم دعا کنین کار بچه ام درست بشه ..و در ضمن که این حرف رو می زد به من نگاه کرد و خندید ..منم خجالت کشیدم و فهمیدم که منظورش منم ....به هوای جمع کردن ظرف های کثیف رفتم تو آشپز خونه ..و سرمو گرم کردم ..اونشب همه می دونستن که خاله در مورد من حرف می زنه ولی کسی واضح چیزی نگفت ..و من غرق در رویای عشق ,,اونشب رو تا صبح به عماد فکر کردم ..تو خیالم با اون ازدواج کردم و بچه دار شدم و زنی شدم خوشبخت که عاشقانه در کنار کسی که دوست داره زندگی می کنه ...فردای اون روز ساقی با عجله اومد در خونه ی ما و به من گفت : بیا با من بریم بیرون دوست عماد اومده دارن قدم می زنن ..ما هم بریم از کنارشون رد بشیم ...عماد میگه آهنگسازه ..نمی دونی چقدر خوش تیپه ..میشه با من بیای قدم بزنیم ..گفتم خوب رد شیم که چی بشه ؟ گفت : اییییی تو چقدر خنکی خوب همدیگر رو نگاه می کنیم و شاید اومد با من عروسی کرد ..گفتم من از این کارا بدم میاد آدم سبک میشه ..گفت : ای بابا حالا یک بار ازت چیزی خواستم ..گفتم عماد ناراحت نمیشه پیش دوستش ؟ گفت اگر تو باشی نه از خدا هم می خواد ..گفتم : یعنی چی ؟ گفت بسه دیگه لی لا خودتو نزن به اون راه ..گفتم نه من نمی فهمم چی میگی ..من که دلم نمی خواد هیچ کدوم رو ببینم ..و با تو نمیام ..پرسید : تو واقعا عماد رو دوست نداری ؟ اگر بیاد خواستگاری چی جواب میدی ؟ قلبم داشت از تو سینه ام می زد بیرون اونقدر که تند و تند می زد ..دلم می خواست فریاد بزنم و بگم که چقدر عماد رو دوست دارم ..ولی نمی خواستم منو دختر سبک سری بدونن و خودم کوچیک کنم ...اینکه دیگران در مورد من چی فکر می کردن برام مهم بود می خواستم حرمت خودمو نگه دارم ..گفتم : معلومه که میگم نه ..چون اولا می خوام درس بخونم ..دوما باید برم سر کار بعدا تصمیم می گیرم چیکار کنم ..گفت : راستش عماد به مامانم گفته که تو رو می خواد ..همین دیشب می خواستن ازت خواستگاری کنن ولی مامانم قبلا با خاله در میون گذاشت مامانت گفته بود صبر کنین امتحان نهایی رو بده , تموم بشه بعدا ..حالا تو چی میگی ؟مامان و باباتم قبول کردن ..از خوشحالی قند تو دلم آب کردن ..ولی گفتم ..نمی دونم من هنوز در موردش فکر نکردم ..تازه من قد بلندم و عماد قدش به من نمی خوره ..حالا بزاربعد از کنکور در موردش فکر می کنم ..
وقتی ساقی از من نا امید شد رفت ..احساس می کردم اونقدر سبک شدم که می تونم برم تو آسمون ..از اینکه خاطرم جمع شده بود عماد منو دوست داره عشقم بهش صد چندان شد همون جا تو باغچه موندم تا عماد و دوستش اومد ن از کنار من گذشتن و عماد زیر چشمی منو نگاه کرد ..من سعی کردم وانمود کنم که دارم به باغچه می رسم که با سر رفتم لای گلهای محمدی که سر تا سر شاخه های اون پر از خار بود ..فریادم بلند شد ..تمام دست و پام کشیده شد به اون خارها ..طوری بود که نمی تونستم از جام بلند شم ..عماد دوید و منو گرفت و از لای بوته های در آورد ..لمس دست اون مثل آتشی بود که به جونم افتاد که درد رو فراموش کردم ..آهسته و نجوا کنان گفت : نباشم که ببینم تو خراش بر داشتی آخ ,آخ داره خون میاد ..دستمو کشیدم و گفتم مرسی خیلی ممنون ..و با سرعت دویدم به طرف خونه ..ولی عماد با صدای بلند خندید و گفت : مراقب باش دوباره از هولت نخوری زمین ....تتتتتت