ماجرای من از اون روز شروع شد ...از مدرسه برگشتم خونه ,اون روز ساعت کاریم زیاد بود خیلی خسته شده بودم ... کلید انداختم که درو باز کنم که صدای داد و بیداد بابا رو شنیدم ..دستم سست شد و یک آن فکر کردم بهتره نرم تو ..ولی نتونستم بی تفاوت بمونم چون دلم برای شایان می سوخت ..اون از این صحنه ها می ترسید ..درو باز کردم و وارد شدم ...همه چیز بهم ریخته بود و مامان روی صندلی کنار اوپن نشسته بود و دستشو زده بود زیر چونه اش داشت حرص می خورد ...به راحتی می تونستم حدس بزنم باز چه اتفاقی افتاده ..خورده شیشه ..اشیاء پرتاب شده ..صندلی های واژگون ..و پره های باز شده ی دماغ بابا در حالیکه از تلاشی که برای بهم ریختن خونه کرده بود نفس نفس می زد ...حاکی از تکرار مکرارات دعواها ی بی سر و ته مادر و پدرم بود ...بدون اینکه حرفی بزنم و یا حتی سلامی بکنم ,کیفم رو گذاشتم رو جا کفشی و مشغول جمع کردن خونه شدم ..از صورتم پیدا بود که اوقاتم تلخ شده ...بابا هم اینو فهمید و گفت : آخه ببین دوباره این زنیکه چیکار کرده ؟ دارم از دستش دق می کنم مگه من یک نفر آدم چقدر تحمل دارم ؟ ..یک روز یا خودمو می کشم یا اونو ...مامان بدون اینکه دستشو از زیر چونه اش در بیاره یک پشت چشم نازک کرد و گفت : گمشو اکبیری ..غلط می کنی اون که می کشی مگسه ..من صد تا مثل تو رو زیر پام له می کنم ...غلط های زیادی ..
صندلی رو صاف کردم و گفتم : مامان بسه دیگه تو رو خدا رحم کنین .,,من یکی که دیگه حوصله ی این حرفا رو ندارم ..چی شده باز ؟ ... مامان در حالیکه ادا در میاورد و سر و گردنشو تکون می داد گفت : تو حوصله نداری ؟ به تو چه ؟آره خوب از بابات حمایت کن ..بابا جونته دیگه ,,, ..قربون صدقه اش برو که اینجا داد و هوار راه انداخته . صداشو کشیده سرش ...اصلا تو چرا همش از اون حمایت می کنی ؟ نمی ببینی چیکار می کنه با من ؟ گفتم : مامان بسه ,, بسه دیگه نمی تونم تحمل کنم ..من از کسی حمایت نمی کنم .. از دست هر دوتاتون خسته شدم ...بابا باز با عصبانیت در حالیکه آب دهنش می پرید بیرون .فریاد زد ...دیشب این نبود که می گفت پول بده اسم شایان رو بنویسم کلاس زبان ؟ تو اینجا بودی نگار ,,بگو چی گفتم ؟... نگفتم ندارم؟ ...داد و هوار راه انداخت که کلاس زبانش دیر میشه ,,اگر نره پرفسور نمیشه .....تو دانشگاه لندن قبولش نمی کنن .....
بعد بابا دستشو کوبید به جبیشو فریاد زد ..منه بد بخت هر چی تو این وامونده بود تا دینار آخر در آوردم و دادم بهش ...حالا برو ببین رفته پولا رو چی خریده ... با افتخارم آورده به من نشون میده و میگه دوباره پول بده ....مامان گفت : خودتو مسخر کن ...الان بچه ی هر کور و کچلی رو می ببینی میره کلاس زبان ...بچه ی من نره ؟ تازه مگه من چی خریدم ؟ هان ؟چی خریدم بگو ؟ نگار برو نگاه کن ,,کفش برای خودش و شایان خریدم مردتیکه بی چشم و رو ببین برای چند قاز پول داره خودشو می کشه ببین چه قشقرقی راه انداخته ...گفتم : مادر من,, عزیز من ,,خوب مگه نگفتی پول کلاس شایانه .. پس چرا رفتی کفش خریدی؟ ...دهنشو کج کرد طرف منو و گفت : تو (..) زیادی نخور,,, رو بهت دادم ها,,به تو چه مربوط ؟...یعنی من زن گنده اختیار ندارم یک چیزی که می ببینم بخرم ؟ دوست داشتم ,صلاح دونستم ...
تازه واسه ی خودش خریدم دستم بشکنه که نمک ندارم منه خرو بگو به فکر پای آقام ....,,,, بابا که پشت سر هم پوک می زد به سیگار و..هنوز حالش جا نیومده بود ..گفت : احمق من کفش می خوام چیکار وقتی ده تومن پول تو جیبم نیست؟ ....گفتم : بابا تو رو خدا کوتاه بیا ....برای کلاس شایان هم یک کاری می کنیم حالا چیزی نشده که ,,بزرگش نکنین ...شما بشین من یک چایی بزارم ..حالتون بهتر میشه گفت : نه بابا چایی می خوام چیکار,, من کوفت بخورم تو این خونه ی لعنتی .....می خوام برم کار دارم ...
ولی نشست رو مبل و یک سیگار دیگه روشن کرد ..گفتم : بابا جون داریم تو این فسقل جا خفه میشیم تو رو خدا رحم کن ,, الان اون یکی رو خاموش کردی ...گفت : نمی زارن که آدم یک نفس راحت بکشه اعصاب برام نمونده ...مامان فورا جواب داد ,, در حالیکه دهنشو یک حالت مخصوص کرده بود و سرشو این طرف و اونطرف می برد به تمسخر گفت : آره ,, کسی از تو پول نخواد که تو همش نفس راحت بکشی ..حالا این وسط ما بمیریم هم به هیچ کجات بر نمی خوره ....من کی از تو پول خواستم راحت بهم دادی ؟ گفت : اِ..اِ ..اِ ..ای بی چشم رو تازه راحت بهت پول ندادم .......
من می دونستم که هیچ کدوم به حرفم گوش نمی کنن ..و تا موقعی که می خواستن جر و بحث کنن ادامه می دادن ..این بود که ولشون کردم و کتری رو که گذاشتم روی گاز رفتم لباسم رو عوض کنم ...صدای دعوای اونا با حرفای تکراری و مرور بر گذشته ای تلخی که خودشون ساخته بودن میومد ....
با شناختی که از اونا داشتم می دونستم نیم ساعت بعد آشتی می کنن و بابام بازم پول ته جیبش رو در میاره و میده به مامان و ازش عذر خواهی می کنه ....بارها گفته بودم پدر من یک بار رو حرفت بمون ..یا از اول پولو بده یا اگر گفتی نمیدم دیگه نده ....ولی فایده ای نداشت که نداشت.
جلوی آیینه ایستادم ...و به خودم نگاه کردم ...تازگی ها هر روز این کارو می کردم ..چون احساسم این بود که تو بهار زندگیم داشتم پیر میشدم ... هرگز نتونسته بودم با این روش زندگی اونا کنار بیام ...دستم رو گرفتم کنار دیوار و به خودم نگاه کردم به چشمام که پر از غم بود ...بغضم ترکید و اشکم اومد پایین و لب هامو خیس کرد و از روی چونه ام رد شد و چکید روی زمین ...
مادر من زن مهربونی بود کاری و با عرضه ..می پخت و می شست و از ما مراقبت می کرد ... صورت سبزه ی با نمکی داشت و دوتا چشم عسلی درشت ,,هیکل خوبی هم داشت ..با اینکه پنجاه و شش سال داشت هنوز زن تو دل برویی بود ,, تنها یک عیب بزرگ داشت ,, درست فکر نمی کرد,, کاراش همه اشتباه بود و مشکل کار اینجا بود که خودشو عاقل ترین زن دنیا می دونست و هیچ وقت اشتباهش رو قبول نمی کرد و همیشه برای خطا هاش با استدلال های بی ربط می خواست همه رو قانع کنه که کارش درست بوده ..
پدرم مرد نسبتا چاقی بود با قدی متوسط ,,موهاش همه سفید شده بود و با اینکه سفید پوست بود صورت آفتاب سوخته ای داشت اون کاشی کار و گچ کار بود خیلی زحمت می کشید تا پول در بیاره ولی با نوع زندگی که ما داشتیم به جایی نمی رسید ... اونم یک عیب بزرگ داشت در مقابل بی فکری های مامان عصبانی می شد طوری که چیزی حالیش نبود ..کتک می زد می شکست و هوار هایی می کشید که تمام همسایه ها رو خبر می کرد .. تو این موقعیت مامان هیچ وقت کوتاه نمی اومد و به جای اینکه آروم بمونه تا اون ساکت بشه پا به پای اون فحش می داد و داد می زد وکتک کاری می کرد ..و استدلالش این بود که ,,من زنی نیستم که از تو بخورم ,,,,...بار ها گفته بودم : آخه مادر من شما سه تا داماد و چهارتا نوه دارین دیگه خوب نیست این طوری بهم فحاشی کنین ....خوب جواب مادر من معلوم بود ....به تو مربوط نیست ..حالا واسه ی من بزرگتری می کنه عنتر ..,,
من دختر دوم خانواده بودم خندان از من دوسال بزرگتر بود وقتی نوزده سال داشت به اولین خواستگاری که براش اومدبه اصرار مامان جواب مثبت داد و مخالفت های بابا هم به جایی نرسید و شوهرش دادن ..اونم به کی ؟ به یک پسر جوونی که تو خیابون عاشق خندان شده بود ..بدون تحقیق و با علم به اینکه اون هنوز سربازی نرفته و بیکاره زود بساط عقد و بعدم عروسی راه انداختن ...مامان از خوشحالی رو پاش بند نبود نمی دونم از اینکه داماد دار شده خوشحال بود یا اینکه یک نون خور کم میشد ..به هر حال زندگی خندان رو تا آخر عمرش تبدیل به جهنم کرد ...شادی و شیما هر کدوم دوسال ,دوسال از من کوچیکتر بودن ...اونا هم به همین ترتیب ازدواج کردن ...ولی من زیر بار نرفتم ..البته راستشو بخواین خواستگارای زیادی هم نداشتم و با دیدن زندگی خواهر بزرگم نمی خواستم اون اشتباه رو تکرار کنم ...و کم کم اینو فهمیدم که یا باید مثل خواهرام هر کس اومد قبول کنم و مثل هر سه ی اونا با مشکلات زیادی روبرو بشم ,, یا شوهر نکنم ..چون اگر آدم حسابی پیدا میشد به درد زندگی ما نمی خورد ..پس لیسانس گرفتم و توی یک دبیرستان مشغول تدریس شدم ...
از اینکه سر و صدا ها بند اومده بود فهمیدم دعوا تموم شده ....مانتو رو از تنم در آوردم و از اتاق بیرون رفتم ...دیدم کنار هم نشستن و بابا دستشو انداخته گردن مامان و داره نازشو می کشید ...با افسوس سری تکون دادم و رفتم چایی رو دم کردم ...جارو و خاک انداز رو بر داشتم تا خورده شیشه ها رو جمع کنم ..ما هفته ای دو دست لیوان می خریدیم ..... زیر چشمی نگاهشون می کردم ..برای من سخت بود بپذیرم دونفر آدم چطور می تونن اون همه بهم بد بیراه بگن و باز تو صورت هم با محبت نگاه کنن ..ولی پدر و مادر اینطوری بودن ....حالا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود ...و این صحنه ای بود که تقریبا من هر روز می دیدم .....
وقتی چایی رو ریختم و آوردم گذاشتم روی میز ..بابا گفت : نگار جون بابا ؟ می تونی پول کلاس شایان رو بهم قرض بدی؟ چند روز دیگه پول می گیرم و بهت میدم ....
سکوت کردم ...چون اونا منتظر جواب من نبودن ..وقتی می گفتن بده یا باید می دادم و یا دعوا می کردیم ..و اینم می دونستم که برگشتی در کار نیست ...
شایان بچه ی ناخواسته بود که مامان تو سن چهل و هشت سالگی اونو به دنیا آورد ..نه تنها خودش همه ی ما مخالف بودیم ...ولی وقتی به دنیا اومد قدرت خدا اونقدر زیبا و خواستی بود که همه ی ما از دل و جون دوستش داشتیم ....از همون اول دلم به حالش سوخت,,, از اینکه می دونستم این طفل بی گناه مثل ما باید شاهد این صحنه هایی نفرت انگیز باشه نسبت بهش احساس مسئولیت کردم ..و نا خواسته و بی اختیار تربیت اونو به عهده گرفتم ... و حالا که هشت سال داشت شدیدا به من وابسته شده بود .
یک چایی برای خودم بر داشتم و پرسیدم : مامان شایان کجاس ؟ گفت : رفته پیش دوستش طبقه ی بالا مشق بنویسه ..گفتم : چند بار بگم نزارین بره خونه ی کسی؟ آخه چه لزومی داره ؟ مشقشو همین جا بنویسه ....گفت : به خودش بگو چرا به من میگی ؟ هر چی گفتم گوش نداد ..حتی بهش گفتم تو ناراحت میشی بازم رفت ..زود مانتومو پوشیدم و رفتم طبقه ی بالا تا شایان رو بیارم ...
ما معمولا یکسال بیشتر یک جا نمی مونیم ..به خاطر سر و صدا ها و دعوا های شبانه روزی که از خونه ی ما بلند می شد همسایه ها ناراضی می شدن ..و صاحبخونه جوابمون می کرد ..و تو این آپارتمان هم تازه سه ماه بود اومده بودیم ...و درست همسایه ها رو نمی شناختیم و من نمی خواستم شایان خونه ی غربیه ها بره ...
زنگ زدم ..و منتظر شدم