یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود ...
امین تنها توی اتاقش نشسته بود ..هر چی به خودش نهیب می زد که نترسه نمی تونست ..صدای زوزه ی شغال ها که شب ها به ده نزدیک می شدن و تو دل شب مثل صدای زنی بود که جیغ می کشید پشتشو می لرزوند ...یک کتاب دستش بود گرفته بود زیر نور چراغ گرد سوز و سعی می کرد سرشو به خوندن اون گرم کنه ..یک مرتبه انگار یکی درو باز کرد جیر,, جیر ...نگاه پر از ترسی به اطراف کرد ..و موی بر بدنش راست شد ...بعد احساس کرد یکی داره درو فشار میده و ناگهان پنجره خورد بهم ...فریاد زد و از جاش پرید و یک پتو رو از گوشه ی اتاق بر داشت و خودشو انداخت رو زمین و سرشو کرد زیر اون ...ولی نمی تونست از ترس فضای زیر پتو رو تحمل کنه ..بعد احساس کرد یکی داره پاشو قلقلک میده باز از جاش پرید و بلند شد و گوشه دیوار سیخ ایستاد ....فقط گوش می داد و هر صدایی,, از هر جا میومد اونو آشفته می کرد...نزدیک صبح یواش یواش کنار دیوار ولو شد و اصلا نفهمید کی خوابش برده ...صبح که با صدای خروس از خواب بیدار شد ...خیلی کسل بود از اتاقش رفت بیرون تا صورتشو بشوره ..هاجر خانم داشت مرغ و خروس های امین رو دون می داد ..بلند گفت : سلام ناشتایی حاضره آقا معلم ..امین همنیطور کسل سرشو خاروند و گفت : هاجر دوتا تخم مرغ برام نیم رو کن دستت درد نکنه هاجر گفت : به روی چَشمم آقا شیر تازه هم هست ..گرم کنم ؟ ...امین جوابی ندادو زیر لب گفت : ای امین احمق ...دیدی بازم هیچ خبری نبود ..آخه چرا به حرف این مردم جاهل گوش می کنی آخه مرد گنده جن چیه ..نباید این خرافات رو قبول کنم و بی خودی بترسم ..خجالت داره واقعا .......
ولی بازم نمی تونست حرفای اهلی روستا رو که دهن به دهن هر روز شایعه می شد نشنیده بگیره ..کلا قبل از اینکه بیاد توی این ده آدم ترسویی نبود ..ولی کم کم حرف اهلی روی اونم اثر گذاشته بود ...و شب ها از ترس از در اتاق بیرون نمی رفت...و با هر صدایی از جاش می پرید و منتظر یک موجود غیر عادی می شد ....
امین از راه مدرسه وقتی بچه ها تعطیل شدن ..از سر سرازیری تپه اومد پایین و از روی رود خونه رد شد و باز سر بالایی رو رفت بالا و خودشو رسوند در خونه ی مریم ...هر روز بی اختیار این کارو می کرد و از روزی که مریم رو دیده بود آروم قرار نداشت ..طعم شیرین عاشقی رو تا حالا نچشیده بود و حالا کلا حالی به حالی شده بود ...
اما نمی تونست زیاد اونجا معطل بشه برای اون که معلم اون روستا بود خوبیت نداشت ...باید فقط از کنار خونه ی اون رد می شد..
ولی همین رد شدن باعث می شد بدنش گرم بشه و قلبش تند و تند بزنه چه مریم رو می دید چه نمی دید .....و اون روز شانس باهاش یار بود و مریم در حالیکه یک چادر سفید گلدار سرش کرده بود و یک بقچه زیر بغلش زده بود از خونه اومد بیرون و با عجله راه افتاد ...امین هم دنبالش میرفت و به خودش نهیب می زد تا چند تا کلمه با اون حرف بزنه ..ولی این شهامت رو پیدا نکرد ..چون مریم اصلا تمایلی به اون نشون نمی داد و حتی گاهی از دستش عصبانی می شد ..و از نگاه های عاشقانه ی اون فرار می کرد ..و با خودش فکر می کرد این معلم چقدر پر رو و بی حیاس ..همه ی پسرای شهری این طورین ؟ انگار از دماغ فیل افتاده ...اونوقت افتاده دنبال من به خیالش محلش می زارم
و اون روز هم مریم از اینکه باز امین دنبالش افتاده عصبانی شده بود ..همین طور که میرفت با خودش گفت : نمیشه باید حسابشو بزارم کف دستش ..فکر نکنه چون معلمه بهش چیزی نمیگم ....یک مرتبه برگشت و با خشم پرسید : کاری داشتی آقا معلم ؟ امین با دستپاچگی گفت : نه راه خودمو رو میرم ...مریم که یک دستش به بقچه بود ... چادرشو کرد لای دندونش و دستشو زد به کمرشو گفت : برو ...خوب راه خودتو برو ....امین که می دونست زن کدخدا خاله ی مریمه و اون باید مقصدش اونجا باشه ...گردنشو راست کرد و صداشو انداخت تو گلوش و گفت میرم خونه ی کدخدا برای چی می پرسی ؟..مریم با غیظ زیر لب گفت خدای من توبه الله اکبر ....و راه افتاد...باز مریم جلو و امین پشت سرش ....
چادر مریم رو باد می برد روی هوا و موهای بلند ش از زیر چادر معلوم می شد ...و انگار امین زیبا ترین منظره ی عالم رو تماشا می کرد ...
مریم وقتی رسید در خونه خاله و احساس می کرد که آقا معلم پشت سرش داره میاد حسابی حرصی بود ...بدون اینکه برگرده در زد ..خاله ربابه درو باز کرد اونو دید ولی اعتنایی به مریم نکرد و صورتش از هم باز شد و گفت : سلام آقا معلم این طرفا ؟ محنت گذاشتین بفرمایید تو ..قبل از اینکه امین حرفی بزنه مریم با حرص گفت: سلام خاله و از کنارش رد شد و رفت تو خونه ...امین که انگار جونشو ازش جدا می کردن و همین طور مریم رو با نگاه دنبال می کرد گفت : ببخشید کدخدا هست ؟ یک کاری باهاش دارم ...خاله ربابه گفت : هنوز نیومده فرمایشی داشتین ؟ با عجله گفت : باشه باشه بعدا خدمت می رسم ..مرحمت شما زیاد ...و با سرعت از اونجا دور شد ...باز خودشو سر زنش کرد ..ای بی عرضه چیکار می کنی ؟ مرد حسابی این چه رفتار احمقانه ای بود کردی ..اگر کدخدا خونه بود چی می خواستی بگی ؟با این کارات دختررو فراری میدی ...نه باید یک فکر درست وحسابی بکنم ....
امین نزدیک دوسال بود تو یک ده آباد و زیبا معلم شده بود پدرش تو بازار تهران فرش فروشی داشت و امین پسر ناخلفی از آب در اومده بود و اهل کتاب و قلم بود و از فرش فروختن منتفر ..اون دوست نداشت شغل پدرشو ادامه بده و برای همین که از دستش فرار کنه با سپاه دانش رفته بود به اون روستا که درس بده و شعر بگه و مطالعه کنه ... پس امین تن به کاری که پدر گفته بود نمی داد و گیر کار اینجا بود که تنها پسر خانواده بود و چهار تا خواهر داشت ....تازگی ها اتفاقی مریم رو دیده بود..یک روز که کنار رود خونه نشسته بود و از فضا ی زیبای اطرافش لذت می برد اونو دید که با مادرش از سرازیری تپه میومد پایین ...امین فقط با یک نگاه از دور محو اون دختر شد از جاش بلند شد و ایستاد ...مادر و دختر از کنارش رد شدن و رفتن بطرف چشمه ...و اون بی رمق همون طور اونا رو نگاه می کرد ..چند بار پلک زد ..گفت وای این کی بود؟ چرا تا حالا ندیدمش ؟نکنه خواب می بینم ؟,,
و از اون به بعد دیگه تصور اون دختر از نظرش نرفت ..روز شب بهش فکر می کرد تا بالاخره خونه ی اونو پیدا کرد و مرتب سر راهش سبز شد ...
مریم دختر قد بلند لاغر اندامی بود که دوتا چشم درشت سیاه و یک دماغ کوفته ای کوچیک و لبهای قلوه ای و گونه های قرمز داشت با موهای فر فری بلند تا تو کمرش ..
هر چی امین عاشق بود مریم سرکش و نا مهربون ...اصلا به امین محل سگ هم نمیذاشت ...و یک طوری از دستش فرار می کرد ....
اون روستا نزدیک کوه بود ..از جاده اصلی که خارج می شدی بیست کیلومتری باید تو خاکی میرفتی تا به جاده ی باریکی می رسیدی که انتهای اون روستا ی سبزدره قرار داشت ....دو طرف جاده درخت های توت تنومند و کهنسالی زیبایی خاصی به جاده می دادن ...روستا یی ها می گفتن این درخت ها رو یک شازده ای اینجا کاشته بود و کرم ابریشم پرورش می داد ...بعدم کارش نگرفت و ول کرد و رفت... و این درخت های توت یاد گار اونه ...
وارد سبز دره که می شدی دو طرفش خونه و مغازه های روستایی بود که جلوی در هر خونه تعدادی مرغ و خروس دیده می شد که همیشه مشغول نوک زدن به زمین بودن ..دوتا نهر آب از جلوی خونه ها رد می شد که آب اونا و پر کوب خروشان تو سرازیری می رفت بطرف درخت های توت و از اونجا به شیار های گندم و جو ....
بعد از ظهر ها از خونه ها بوی نون میومد و صبح ها صدای گاو ها و گوسفندها که با صدای بلند به دوشیدنشون اعتراض می کردن ... سمت راست روستا پشت خونه ها باغ های زیبایی وجود داشت که تمام تابستون به شهر میوه می فرستادن ..و کنار اون باغ ها ی یک دره ی زیبا و رویایی وجود داشت که یک رود خونه میون اون جاری بود درخت های سر به فلک کشید و تنومند و زمین های سبز و خرم دل آقا امین ما رو برده بود و دلش نمی خواست از اون جا دل بکنه ..و حالا هم که عشق مریم وجودشو گرفته بود ..اصلا فراموش کرده بود که پدر و مادری هم داره .... و سبزه دره برای اون شده بود بهترین جای دنیا ....
مدرسه ای که برای روستا ساخته بودن اون طرف رود خونه بالای اون دره ی زیبا و خارج از ده بود ..و امین یک اتاق از همون مدرسه رو برای خودش بر داشته بود زندگی می کرد ...و هاجر که شوهرش رفته بود زیر گاو آهن و مرده بود..اون مدرسه رو تمیز می کرد در واقع فراش اونجا بود ..هاجردوتا پسر داشت که هر دوشون شاگرد امین بودن هاجر هر روز صبح خیلی زود با پسراش میومد و برای امین صبحانه درست می کرد و بعدم ناهار اونو مهیا می کرد ...و غروب میرفت ...
اما این روستای زیبا فقط یک عیب بزرگ داشت و اون این بود که مردمش شدیدا خرافی بودن وحرف هایی می زدن که امین هرگز باور نداشت و اونا رو مسخره می دونست و سعی می کرد به اون مردم آگاهی بده تا دست از اون خرافات بر دارن ....ولی شب ها که تنها می شد می ترسید اطراف مدرسه هیچکس نبود ..و مدرسه هم در پیکر درست و حسابی نداشت ...
امین در حالیکه تنش از عشق داغ بود آهسته و آروم قدم زنون از کنار باغ ها گذشت و از شیب دره رفت پایین و از رود خونه رد شد و از سر بالای رفت بالا ..و رسید به مدرسه ...همون بالا نشست و زانوهاشو حائل آرنجش کرد و رفت تو فکر .....,,امین این طوری نمیشه باید بری خواستگاری ,, ..اگر ندادن چی ؟ اگر مریم منو نخواست ؟ ..حالا اومدیم و دادن و منم گرفتمشو اونوقت چیکار کنم بیارمش اینجا ؟ سپاه دانشم تموم بشه باید برگردم تهران .. بابام منتظره ......ولش کن همین جا می مونم و درس میدم ..با مریم زندگی می کنم ,, نه نمیشه اگر مامانم بفهمه دق می کنه ...بابام منو میکشه ..خوبه برم بیارمشون مریم رو برام بگیرن و با خودمون ببریم ,, ...نه بابا شاید بگن نه ,,معلوم نیست که ...نه اول خودم میرم خواستگاری بعد مامانم رو خبر می کنم این طوری بهتره ....ای خدا این عاشقی دیگه چی بود من گرفتارش شدم ؟..
فردا وقتی مدرسه تعطیل شد ..امین از هاجر که داشت کلاس ها رو جارو می کرد پرسید : هاجر تو دختر خوب سراغ داری ؟ هاجر گل از گلش شگفت و سرشو بالا کرد و با خوشحالی پرسید : آقا مبارکه می خوای زن بستونی ؟ امین گفت : حالا سراغ داری ؟ هاجر کمرشم راست کرد و بادی به غبغب انداخت و گفت : ها ..دارُم ..خیلی هم مقبول و نجیب ..شما بگو کی رو می خوای ؟..ببینُم مریم خوبه آقا ؟
امین که انتظار همچین حرفی رو نداشت ..سرشو تکون و گفت : منظورت چیه ؟ گفت : آخه اِلا اون کسی به درد مرد شهری نمی خوره دلت می زنه دخترِ مردم رو بد بخت می کنی ..ولی سر مریم کلاه نمیره ..هم مقبوله هم عاقل ..می خوای من به راضیه خانم مادرش بگم ؟ ببینم مزه ی دهنش چیه ؟ امین یکم خیالش راحت شد و گفت : زحمت می کشی ,, واقعا بهشون میگی ؟ هاجر گفت : ها بابا میگُم ..مو که میشناسین طاقت ندارُم همین امشب خبر می گیرُم