به نام خدایی که قلم به دست اوست
همراه ساسان میرفتیم به طرف آسانسور ؛ محل کار ما طبقه ی صد و یکم یک آسمان خراش در نیوریوک بود ؛دوست و همکار بودیم و توی یک شرکت معتبر کار می کردیم که متعلق به یک سرمایه دار ترک بود ؛ حقوق خوبی می داد ولی حسابی ازمون کار می کشید؛ خودش به همه ی کارا نظارت می کرد وکسی نمی تونست ثانیه ای بیکار بمونه ؛ هر دو خسته بودیم و بدون اینکه حرفی بزنم کلید آسانسور رو زدیم و منتظر ایستادیم که تلفن من تصویری زنگ خورد نگاه کردم داییم بود معمولا ما زیاد با هم تماس نداشتیم ولی هر بار هم که تماس می گرفت اقلا یک ساعتی حرف می زد ؛ لبخندی زدم و گفتم : وای نه دایی الان وقتش نیست ؛ همینطوری بدون اینکه رد تماس کنم تلفن رو گذاشتم توی جیبم و سوار آسانسور شدیم ؛ بعد از چند زنگ قطع شد ولی دوباره تماس گرفت این بار وسوسه شدم ببینم چیکار داره به طبقات پایین تر که رسیدیم ارتباط ضعیف می شد این بود که خود به خود قطع شد ؛وارد پارگینگ که شدیم تا محلی که ماشین رو توی پارک کرده بودم دویست متری فاصله بود که در همین حال هم دو بار دیگه زنگ زد نگران شدم و حتی ساسان گفت : جواب بده انگار کار واجبی داره ؛ گفتم :آخه تصویری گرفته؛ باید یک جا بشینم ببینم چی شده که اینقدر پشت سر هم زنگ می زنه اونم دایی؛ راستی الان باید ایران شب باشه ؛برای چی بیداره ؟ تو دایی منو نمی شناسی تماس کوتاه سرش نمیشه ؛
آپارتمان های من و ساسان کنار هم بود ؛ توی یک آسمان خراش صد و بیست طبقه و رو به دریا ؛ هشتاد متر بیشتر نبود و امتیاز خاصی هم نداشت ولی هر دو راضی بودیم ؛ دوستی ما از همون روزایی شروع شده بود که هر دو سرگردون تازه وارد این شهر شدیم و انگار همدیگر رو پیدا کرده بودیم ؛ و همه ی کارمون رو با هم انجام می دادیم ؛
به محض اینکه وارد آپارتمانم شدم دایی رو گرفتم اونقدر سریع جواب دادکه بیشتر نگرانم کرد و گفتم : سلام رفیق نگو که اتفاقی افتاده اینطوری پشت سر هم زنگ می زنی ؛ گفت : سلام دایی جون تو خوبی ؟ گفتم :راستی چرا بیداری اونجا باید شب باشه ؛ گفت : آره ولی متاسفانه ما همه بیداریم ؛ یک مرتبه دلم یک طوری شد و پرسیدم : خبر بدی داری ؟مامانم حالشون بد شده ؟ زودتر بگو و تمومش کن من اینطوری راحت ترم نمی خواد ملاحظه کنی ؛ گفت : چطوری بگم دایی ؟ صدف یکم مریض حاله ؛ نه اینطوری بگم حالش خوب نیست ؛ تو می تونی بیای ؟ گفتم : صدف چی شده ؟ چرا حالش خوب نیست ؛ با حالتی بغض آلود گفت : توی تلفن نمیشه ؛اگر بتونی بیای خودت می فهمی ؛ دستم رو گذاشتم روی سرمو و گفتم: حرف بزن مرد ؛ صدف چی شده ؟ دایی نگو که خبربدی داری و نمیگی, برای مریض شدن که این وقت شب به من زنگ نمی زنین وبگین بیام ایران خودتون می دونین که من الان نمی تونم مرخصی بگیرم ؛ دایی شروع کرد به گریه کردن و گفت : دایی من وظیفه داشتم بهت خبر بدم که بعدا گله نکنی بالاخره خواهر دو قلوی تو بود ؛ داد زدم ؛ بود؟ صدف من چی شده ؟ دایی راستشو بگو و خلاصم کن ؛ با گریه گفت دایی جون صدف از بین ما پرید و رفت ؛ ناباورانه فریاد زدم مگه میشه من دیشب باهاش حرف زدم حالش خوب بود تصادف کرد ؟ گفت : نه دایی خودت بیا می فهمی نمی تونم حرف بزنم هنوز جنازه اش توی خونه اس اینجا قیامت شده ؛ مثل کسی که وحشت کرده باشه داد زدم مامانم ؛ بگو مامانم حرف بزنه ؛ گفت : حالش خوب نیست دایی ؛هیچ کس حالش خوب نیست ؛ تو میای ؟ گفتم : معلومه که میام ؛ دایی تو چی داری میگی ؟ بزار ببینم تو چی گفتی صدف مرده ؟ نه باورم نمیشم ؛ آخه برای چی ؟ حرف بزن داری منو می کشی ؛ دایی همینطور که هق و هق گریه می کرد گفت : منم نمی دونم ؛ نمی دونم نمک به زخمم نپاش هنوز هیچی معلوم نیست بهت خبر دادم که جنازه روی زمین نمونه ؛ گوشی رو پرت کردم و فریادی ازته دلم کشیدم از اونقدر بلند که چند ثانیه بعد ساسان زنگ خونه رو به صدا در آورد ؛ با سرعت در رو باز کرد و با رنگی پریده پرسید , خوبی؟:صدرا چرا داد می زنی چی شده ؟ در حالیکه می لرزیدم نمی دونستم این خبر رو چطوری به ساسان بگم خودم از شدت شوکی که بهم وارد شده بود داشتم سکته می کردم ؛ دستهامو گذاشتم روی سرمو گفتم : وای ساسان باورم نمیشه میگن صدف مرده ؛ دروغه محاله من دیشب باهاش حرف زدم حالش خوب بود ، ساسان مات زده به من نگاه می کرد ؛ و من بی اختیار یقه ی اونو گرفته بودم و تکونش می دادم و داد می زدم: مگه میشه امکان نداره ؛ ساسان بدون مقاومت حیرت زده گفت : من صبح باهاش حرف زدم همین چند ساعت پیش حالش خوب بود آره حتما دایی با تو شوخی کرده به یکی دیگه زنگ بزن زود باش ؛ اصلا بزار برم گوشی خودمو بیارم به صدف زنگ می زنم اون خوابم که باشه جواب میده ؛
من با چشمی پر از اشک که نمی دونستم اطرافم روببینم دنبال گوشیم گشتم و تا پیداش کردم مامان رو گرفتم بر نداشت ؛ ساسان گوشی به دست اومد و گفت : صدف جواب نمیده به یکی زنگ بزن ؛ صدرا دارم دیوونه میشم زود باش ؛ دوباره مامان رو گرفتم ؛ وصل شد ولی دختر خاله ام مهتاب رو دیدم که با چشمی گریون جلوی دوربین بود ؛ تا منو دید به گریه افتاد فریاد زدم : چرا گریه می کنی راسته که صدف مرده ؟ گفت : صدرا هر چی زودتر بیا بهت احتیاج داریم ؛ نمی تونیم باور کنیم ؛ هیچ کدوم باورمون نمیشه ؛ گفتم : چرا ؟ آخه چرا اون که حالش خوب بود چیزیش نبود ؛ گفت : مثل اینکه خودکشی کرده ؛ گفتم : شما ها همه دیوونه این ؛ احمق ها صدف همچین کاری نمی کنه اون قرار بود بیاد اینجا با ساسان عروسی کنه یعنی چی که خودکشی کرده من دیشب باهاش حرف زدم و یک عالم برنامه داشت الان شش ماهه داره کاراشو می کنه که بیاد اینجا مزخرف نگو ؛ با گریه گفت : نمی دونم به خدا اصلا نمی فهمم چه اتفاقی افتاده خودمون هم تازه فهمیدیم من یکساعتی هست که رسیدم ؛ فامیل و دوست وآشنا همه دارن میان اینجا شلوغه هنوز هیچکس درست نمی دونه چی شده ؛
گفتم گوشی رو هر طوری شده بده به مامانم باید باهاش حرف بزنم ؛ گفت : خاله اصلا حالش خوب نیست نمی خواد با کسی حرف بزنه هنوز توی شوکه ؛
من و ساسان گیج و ناور از خبری که شنیده بودیم می خواستیم دقیق بدونیم که چی بسر صدف اومده ؛ و در اون ثانیه های تلخ هیچکس نمی دونست واقعا چه اتفاقی برای صدف افتاده اون خواهر دو قلوی من بود و نامزد ساسان و قرار بود به زودی بیاد نیویورک و با هم ازدواج کنن ؛ بالاخره گفتم : تماس بگیر ببین من چه موقع می تونم پرواز کنم ؛ وای اصلا طاقت ندارم اول برم یک کشور دیگه این زمان برام خیلی سخت خواهد بود ؛ ساسان گفت : منم میام باید بدونم صدف چرا مرده و چرا فکر می کنن خودکشی کرده ؛ من امروز صبح باهاش حرف زدم بهم گفت دیگه کارام داره تموم میشه و به زودی می ببینمت ؛ بهم گفت عاشق منه و دوستم داره و برای دیدنم از نزدیک لحظه شماری می کنه مگه همچین آدمی چند ساعت بعد خودشو می کشه ؟ گفتم : معلومه که نه ؛ صدف اصلا اهل این حرفا نبود ؛ همیشه روحیه خوب و سر زنده ای داشت ؛ دیشب زنگ زد و گفت دارم پولامو جمع می کنم ؛ همشو تبدیل به دلار کردم آخه اینجا دلار مرتب داره میره بالا هر چی پول دستم میاد فورا دلار می خرم ؛می گفت یک چیز خوب برات خریدم که اگر ببینی از خوشحالی غش می کنی هر چی اصرار کردم که اون چیه نگفت و می خواست غافلگیرم کنه ؛
ساسان در حالیکه اشک هاش صورتشو خیس کرده بود و نمی تونست آروم بشه گفت : منم میام صدرا نمی تونم اینجا دیگه نفس بکشم من بدون صدف چیکار کنم ؛ آخه چی شده من باید بفهمم ؛ گوشی رو برداشتم و دوباره مامان رو گرفتم ؛
ادامه دارد