به نام خدای دلهای تنها
پاورچین، پاورچین در حالیکه کمرمو دولا می کردم و دو انگشتم برای گرفتن پروانه ها آماده بود می رفتم طرفشون.
صبر می کردم تا برای خوردن شهد گل خوب شاخکشو توی گل فرو ببره، و اون زمان بود که می تونستم به راحتی اونا را بگیرم، بعد بزرگ ترین شادی دنیا توی دلم می نشست وهمینطور که از خوشحالی بالا و پایین می پریدم می بردمش به اتاقم و با یک سوزن می زدم به تابلویی که برای مجموعه ام درست کرده بودم و حالا اون تابلو پر از پروانه های خشک شده بود .
و اون پروانه زیبا و رنگارنگ اونقدر بال، بال می زد تا همون جا خشک و عضوی از کلکسیون من بشه،
هر چه پروانه ها زیاد تر می شدن اشتیاق من برای گرفتن اونا بیشتر می شد به خصوص موقعی که دوتا درخت ارغوانی که توی حیاط خونه مون درست پشت پنجره ی اتاق من بود گل می داد و مدت زمانی کوتاهی که اون درخت ها گل داشتن با حال و هوای دیگه ای از خواب بیدار می شدم،
با روشن شدن هوا هیاهو و جیک جیک گنجشک ها چشمم رو باز می کردم همینطور که سرم روی بالش بود منتظر می شدم تا آفتاب در بیاد و اولین اشعه هاشو روی اون گلها بتابونه اون زمان بود که حس خوبی بهم دست می داد و با نگاه لابلای شاخه های پر از گل چرخ می زدم و غرق در رویا می شدم.حالا یکی یکی پرنده های خوش آواز میومدن و از این شاخه به اون شاخه می پریدن و سینه جلو می دادن و برای من چهچهه می زدن، تا وقتی آفتاب خوب بالا میومد پروانه های رنگ و وارنگ برای مکیدن شهد اون گلها از راه می رسیدن،
همون روزا بود که می تونستم انواع مختلفی از اون پروانه ها رو بگیرم، با اون گلها حرف می زدم و قربون صدقه ی اونا می رفتم،
آخه منم مثل اون پروانه ها عاشق و بی قرار گل ارغوان بودم وقتی از نزدیک بهشون نگاه می کردم صورتکی می دیدم که انگار با من حرف می زنه و آشناست.
اما مامک خواهرم این حس رو نداشت و وقتی اون همه اشتیاق منو می دید می گفت : حرف مفت می زنی تو برای اینکه این گلها پروانه جمع می کنن دوستشون می داری، اصلاً تو چه می فهمی دوست داشتن یعنی چی، اونقدر سنگدلی که این پروانه های بدبخت رو می گیری و وقتی هنوز زنده هستن اونا رو به صلیب می کشی ، این کار گناهه، نکن.
می گفتم : می خوای چیکار کنم گلوشو بگیرم و خفه اش کنم ؟
صدبار بهت گفتم عمر پروانه کوتاهه الان اونو نگیرم میره یک گوشه میمیره ولی من اونو جاودانی می کنم حالا می بینی اگر من یک کلکسیونر بزرگ نشدم
و اون به مسخره می گفت :مورچه چی چیه که کله پاچش چی چی باشه، کلکسیونر، غلطا زیادی می کنی،
فردا که شوهر کردی این پروانه ها رو زیر کهنه ی بچه اتم نمی تونی بندازی و اینجا بود که مادرم رو صدا می زدم تا به دادم برسه، که نه تنها کاری به کارم نداشت اگر پروانه ای می دید با شوق بهم نشون می داد تا بگیرمش.
می خندید و می گفت : خوبه والله، الان ایطورین، یک روز برای هم آه می کشین این کارتون از روی دوست داشتنه،
البته مامک با هر کاری که من می خواستم انجام بدم مخالف بود دو خواهر پشت سر هم بودیم و اون یکسال و هشت ماه از من بزرگتر بود، برای همین به خودش اجازه می داد دائم به من فرمون بده
نه اینکه من به حرفش گوش کنم چون بلافاصله می گفتم نوکری که داشتی بندره از گشنگی سلندره اما درست از روزی که در سن شانزده سالگی ازدواج کرد و از خونه ی ما رفت برای هم عزیز شدیم.
تاب تحمل جدایی از مامک رو نداشتم وبه هر بهانه ای خودمون رو بهم می رسوندیم
مامک هر جا می رفت منو با خودش می برد هر چی می خرید برای منم می گرفت و مادرم می خندید و می گفت : سورولو ( حالا دیدی ؟ )
اما من واقعاً گلهای ارغوان رو دوست داشتم نمی دونم چطوری این دو درخت توی خونه ی پدر بزرگ من رشد کرده بود ولی زیبا ترین و شگفت انگیز ترین گلهای دنیا رو داشت گلهایی به رنگ ارغوان با بوی دل انگیز و مست کننده .
اردیبهشت سال هزار و سیصد و سی و پنج و من پانزده سالم بود،
خواهرم نه ماهی بود که رفته بود خونه ی بخت اونم مثل من و مادرم عاشق پیشه و احساساتی بود،
مادری داشتم زیبا و قد بلند و خوش اندام سی و هشت ساله و خیلی زیاد مهربون و خوش قلب بود ولی صورتی همیشه غمگین و محجوب داشت؛ و تنها من و مامک می دونستیم که چه غم بزرگی توی سینه داره،
از همون موقع که خودمو شناختم هر وقت دلش می گرفت؛ چادر به سر مینداخت و می رفت شاه چراغ برای زیارت ؛
خونه ی ما نزدیک سه راه احمدی بود و تا شاه چراغ فاصله ی زیادی نداشت و اونجا یک دل سیرگریه می کرد و با چشمانی ورم کرده بر می گشت،
اون غمگین ترین زن عالم بود، و من و خواهرم به چهره ی عبوس اون عادت کرده بودیم، و گاهی هم که کاسه ی صبرش لبریز میشد و دیگه نمی تونست اون غم بزرگ و بی درمان رو تحمل کنه کتاب حافظ رو می زد زیر بغلشو و من و خواهرم رو می برد به آرامگاه حافظ،
گوشه ای می نشست و اونو قسم می داد وفال می گرفت، اگر فال بر وفق مرادش نبود به پهنای صورتش اشک می ریخت، و گرنه راضی به نظر می رسید و منو مامک می دونستیم که فالش خوب از آب در اومده، اما هرگز نفهمیدم اون منتظر چه معجزه ایه ؟
انتظاری که برای برگشتن شوهرش یعنی بابای من داشت بی فایده بود و خودشم اینو می دونست که اون هرگز بر نمی گرده اما بازم به این امید ما رو وادار می کرد کنار مزار حافظ عکس بندازیم و چند روز بعد منو می فرستاد تا از عکاسخونه بگیرم که اگر روزی پدرم برگشت اونا رو بهش نشون بده.
اون زمان یک عکاسخونه توی خیابون پهلوی بود به اسم مانی همون ساختمون سه طبقه ای که قبلاً بانک استقراضی روسیه اونجا بود و بعدا شده بود عکاسخونه بزرگی که عکاس هایی رو برای گرفتن عکس یادگاری به جاهای دیدنی شیراز می فرستاد و من فکر می کنم اونقدر که ما توی اون عکاسخونه نگاتیو داشتیم کسی نداشت.
اینم رویای مادرم بود که یک روز همه ی اون عکس ها رو که مرتب و منظم توی آلبوم زده بود به پدر بی وفا و بی عاطفه ی من نشون بده.
پدری که من و مامک همیشه، (اون مرد) صداش می کردیم، وقتی من شش ماهه بودم ما رو به خاطر زن دیگه ای ترک کرده بود و در تمام این سالها هیچکس ازش خبری نداشت ؛
من و مامک با کینه ای بزرگ از اون مرد بزرگ شدیم
عمو هام و عمه هام اصلاً اسمش رو نمیاوردن و همه می دونن که پدر بزرگ من از غم کاری که پدرم کرده بود خیلی زود از این دنیا رفت در واقع اون زمان بود که ما بی سر پرست شدیم
با اینکه همه ی فامیل هوای ما رو داشتن ولی مادرم نمی تونست دست جلوی کسی دراز کنه این بود که شروع کرد به خیاطی کردن، اول برای فامیل و دوست و آشنا و کم کم کارش سکه شد و از همین راه زندگی ما رو اداره می کرد.
بعد از ازدواج مامک من و مادرم تنها زندگی می کردیم، البته این که میگم تنها درست نیست .
من سه تا خاله داشتم ،که یکی شون تهران زندگی می کرد و یکی هم مرودشت، دوتا عمه و دوتا عمو و یک دایی با یک خاله ی دیگه ام و کل خانواده شون وقتی دور هم جمع می شدیم مثل یک مهمونی بزرگ شلوغ و پر سر و صدا بود و خب همه می دونن که شیرازی ها بذله گو و خوش مشرب هم هستن و عادت دارن دسته جمعی یک کاری رو انجام بدن.
یک روز دایی بزرگم و خانمش با سی،چهل تا جعبه ی گوجه فرنگی وارد حیاط می شدن و بقیه ی فامیل هم میومدن و این مراسم رب درست کردن چند روز طول می کشید و یک روز از میدون سبزی قورمه می گرفتن و دور هم پاک می کردن و توی حیاط می شستن و خرد می کردن و وقتی آماده و سرخ می شد هر کس سهم خودشو بر می داشت.
یک روز مراسم ترشی درست کردن و مربا ،حالا از نذر شله زرد و آش هم بگذریم مناسبت های دیگه هم بود که باعث می شد همیشه دور هم باشیم و خونه ی ما که متعلق به همه ی اونا بود یعنی ارث پدر بزرگم جای مناسبی برای این دور همی ها بود، و مادرم همیشه از این می ترسید که روزی برسه که بقیه بخوان اون خونه رو تقسیم کنن
اما تا اون زمان هیچ کس حرفی در این مورد نزده بود شاید شرمنده ی کاری بودن که پدرم با ما کرده بود و یا وصیت پدر بزرگم نمی دونم، به هر حال ما بدون حرف و سخن داشتیم توی اون خونه زندگی می کردیم .
تا یک روز بهاری من تازه از مدرسه اومده بودم خونه زنگ در خونه به صدا در اومد و مادرم با صدای بلند گفت : بهار برو در رو باز کن ببین کیه ؟
اما من همون موقع چشمم افتاده بود به یکی از پروانه هام که پر های قشنگش پوسیده بود و داشت می ریخت پنجره ی اتاقم رو به حیاط و کوتاه بود و خیلی وقت ها از همون جا می پریدم تو حیاط. گفتم : مامان یکی از پروانه هام خراب شده اون خوشگله ؛
گفت : دستم بنده برو در باز کن شاید مامک باشه بعداً میام می ببینم برو دیگه با بی میلی در حالیکه غر می زدم از پنجره پریدم توی حیاط و رفتم در رو باز کردم پستچی بود ؛ این بار دوتا نامه داد دستم و رفت .
ما فقط از خاله ام که تهران زندگی می کرد نامه داشتیم ولی من اصلاً کنجکاو نشدم و حواسم دنبال پروانه ای بود که داشت پرهاش می ریخت.
بدون اینکه نگاه کنم با عجله بردم دم در آشپزخونه که بدم به مادرم دیدم داره ظرف می شوره و دستش خیسه گذاشتم روی طاقچه، و گفتم : پستچی بود
فوراً دستشو خشک کرد وگفت: بیار بده به من ، ببینم خاله ات چطوره، حالش بهتر شده ؟
گفتم : دوتا نامه است .
گفت : وا؟ اون یکی مال کیه ؟
نامه رو برداشتم و بطرفش دراز کردم و منتظر شدم دستهاشو خوب خشک کنه حوله رو انداخت روی دسته ی صندلی و ازم گرفت و بهش نگاه کرد یک مرتبه مثل اینکه برق بهش وصل کرده باشن تمام بدنش شروع کرد به لرزیدن و در چند لحظه صورتش خیس اشک شد و همینطور که هق و هق می زد نامه رو داد به من و زیر لب گفت مال تو و مامکه مال من نیست و روی زمین ولو شد.
با دستپاچگی پرسیدم : مامان ؟ مامان خوبین ؟ چی شده ؟ خاله برای ما نامه داده ؟
نمی تونستم بفهمم چه اتفاقی افتاده،
فوراً نامه رو نگاه کردم ، نوشته بود برسد به دست بهارک و مامک دخترای عزیزم، رشید.....
ادامه دارد